هر از گاهی خوبه که آدم برگرده و گذشته اش رو نگاه کنه. خوبه که آدم یادش باشه چی بوده، کی بوده و اکنون و در این دوره چیه و کیه. خوبه که آدم بدونه دیگرون که توی زندگیش بودن، هستن و یا اومدن و رفتن چه رد پایی در زندگیش گذاشتن. حرفم این نیست که آدم بشینه و غصه بخوره که چی بود یا چی می تونست بشه و یا اینکه دیگرون رو برای کمبود هاش مقصر بدونه، نه! همین که آدم فقط یادش نره. همین. همین فقط مهمه
....
امشب بازم زد به سرم. همه ی نامه های قدیمی رو خوندم و عکس ها رو نگاه کردم. از نامه های قدیمی که برام پست می شد تا همه ی نامه های ده سال گذشته که به شکل الکترونیکی بوده و همه رو نگاه داشتم
...
چند تا نکته که شاید فراموش کرده بودم
اول: "تو"- تو رو که دوست داشتم. هنوزم دارم. دوستم داشتی. هنوزم داری. شاید این روزا منو بیشتر از قبل دوست داری. سپاس برای عشقت. برای وجودت. برای لبخندی که به لبهام میاری. برای محبتت. برای زیبایی که به زندگی من دادی. سپاس برای همه ی صبر و تحملت. برای دوست داشتنت که به همه دنیا می ارزه. یک کلام: دوستت دارم. زیاد
دوم: "نیما" - انسانی با روحی بزرگ. کسی که منو با خودم آشنا کرد. کسی که می دونست من کی ام، حتی وقتی خودم یادم می رفت کی هستم. برای توصیف "نیما" هیچ واژه ی مناسبی رو نمی تونم پیدا کنم. دوستش داشتم به عنوان دوستم نه بیشتر و نه کمتر و بهش احترام می گذاشتم. می دونم که اونم منو به روش خودش دوست داشت. می دونم که اگه "نیما" نبود من و تو الان "ما" نبودیم. کاش می موند تا ببینیش. اما افسوس و دریغ که سرنوشتش طور دیگری رقم خورده بود. "نیما"ی من سپاسگزارتم برای همه و همه ی دوستی ات و برای همه و همه ی شعرها و گفته هایت. برای خنده ها و نامه ها. برای سازها و دعواها. برای همه چیز.
سوم: "م" کسی که منو با همه ی دیوانگی هام تحمل کرد و اگر من رضایت می دادم تا آخر عمر هم منو تحمل می کرد. اما من نتوستم یا نخواستم، کدوم یکی هنوز نمی دونم. اما پشیمون نیستم. روز های خوبی بود. به خیلی چیزا رسیدم که بدون "م" نمیرسیدم. براش آرزوی خوشبختی دارم و می دونم اونم جز این برای من نمیخواد. ممنونم برای همه چیز. برای بودنت. برای دوست داشتنت. برای خاطرات و هزاران هزار نگفته
چهارم: "پسره" - یک نفر خل تر از خودم. وقتی می گم خل نه اینکه بگی طرف دیوونه است. نه! یکی که بدتر از من سختی زیاد کشیده. کسی که بدتر از من زیاد بد آورده. کسی که مثل من گاهی نادونی کرده و گاهی هم ناتوانی. کسی که اگر چه زیاد ازش نمیدونم، یعنی شاید یک هزارم اون کسی که هست رو نمی دونم، اما می دونم هست. ازش ممنونم برای همه ی رفافتش. برای همه گپ زدن ها، برای همه اون لحظه ها که هر جفتمون از دنیا و بدی هاش ناله کردیم. ازش ممنونم برای اینکه همه ی نق نق هام رو گوش کرد. از همه بیشتر ازش ممنونم چون یک جورایی غم از دست دادن "نیما" رو برام التیام داد. انگار مثلا "نیما" رفته باشه و به این بگه فقط و فقط تنهاش نذار. اینم یک روز سبز بشه و یک گوشه ای از نبود "نیما"ی من رو پر کنه. ازش ممنونم برای دوستیش، برای وجودش، برای خوبی هاش و به خاطر "نیما"یم
...
اینا رو میگم که یادم نره اگه دورم، اگه تنهام، اگه غم دارم یا هر چیز دیگه یادم باشه لحظه هایی بوده که کسی مثل تو، یا نیما، یا پسره و یا کسی دیگه ای دورم بوده که بهم بگه درست می شه...پس الان هم درست می شه. درست هم نشه دنیا و بدیهاش ارزش شناختن شما و امثال شما رو داشت
همین